حسن حسن زاده آملى
102
هزار و يك كلمه (فارسى)
باشد ؛ زيرا كه هرگاه موضوع باقى نماند و معدوم شود نمىتوان گفت كه شىء واحد از قوّه به فعل در امرى خارج شده است ، بلكه بايد گفت موضوعى بود و معدوم شد ، و موضوع ديگر به وجود جداگانه موجود شد . و اين مطلب نهايت وضوح را دارد و حاجتى به بسط و توضيح ندارد . بعد از اين كه معلوم شد كه بقاى موضوع متحرك در حركت لازم است ، حال گوييم : در انواع حركات چهارگانه - كه حركت در كيف و كم و وضع و اين كه مكان است - موضوع جوهر است و در اعراض چهارگانه متبدّل و متغيّر مىشود . مثل اين كه آب وقتى كه حركت نمود از برودت به حرارت گرم شد ، در هر دو حال ، چه برودت و چه حرارت ، جوهر آب محفوظ است و در صفت خود تغيير كرده است ؛ پس موضوع حركت در حركات عرضيه محفوظ و باقى است . و ليكن در حركت جوهريّه ، چون ذات و حقيقت شىء متبدّل مىشود ، موضوع قهرا باقى نمىماند و ذات شىء در تبدّل خود باقى نمىماند ؛ پس حركت در جوهر عقلا معقول و جائز نيست . اين حاصل اشكال شيخ بود در قول به حركت جوهريّة . و مرحوم حكيم لاهيجى - كه در حكمت ، مشرب و روش مشّائين را دارد - در كتاب گوهر مراد فارسى خود تقرير اشكال را به اين عبارت كه نقل مىكنم فرموده ، و عبارت آن مرحوم اين است : حركت در مقوله جوهر ممكن نيست ، به سبب آن كه جوهر ذاتى جسم است و حركت در ذاتيات جائز نيست ، چه تماميت شىء به ذاتيات است . پس اگر ذاتى از ذاتيات شىء او را حاصل نباشد آن شىء آن شىء نخواهد بود ، و چون آن شىء آن شىء نباشد صادق نيست كه آن شىء به سوى ذاتى خود حركت كرده . و جواب از اين سخن آن كه در حركت جوهريه ( 17 ) ، شىء حركت مىكند از حدّى از جوهرية سوى حدّ ديگر آن ، و تمام حدود كه در حركت جسم طىّ مىنمايد از مراتب جوهريّه به شمار مىروند ، نه اين كه از جوهريّت منتقل مىشود به حقيقت ديگر كه جوهر نيست تا لازم آيد كه ذاتى شىء او را حاصل